دقیقا یادم نیست از چه زمانی؟ ولی بالاخره حتما یه مبدئی داره؛ اینکه از هیییچ چیز تعجب نکنم.
حتما از وقتی که فهمیدم هیچ چیز از هیچکس بعید نیست. و حتی فراتر از این؛ هیچ چیز از دنیا بعید نیست. همهی جهان خلقت با همهی موجوداتش!
هرچیزی هرچقدرم عجیب باشه، از خودم، از بوجود اومدن جهان، عجیبتر نیست.
شبیهسازی انسان، برنج پلاستیکی، پیوند سر، کیمیا و سیمیا و رمل و تله پورت و نسبیت و سیاستهای هزارساله و خیانت مورداعتمادترین آدم زندگیت و....اووووه.
با وجود تمام اینا چرا باید مثلا از دیدن یه خر سخنگو تعجب کنم؟
(بیخیال! خر شرکو میگم)
همه چیز برام کاملا معمولیه.
و واقعا درک نمیکنم اگه ببینم یه آدم بالغ داره از چیزی تعجب میکنه؟
بعضیا وقتی خونسردیمو میبینن با حفظ سمت تعجب زدگی میان مثلا برام توضیح میدن که چه اتفاقی افتاده، و نتیجهای جز ”ایهیمم|: “ بهدست نمیارن!
با این همه... حس میکنم دنیا حرکت طلاییشو نگه داشته برای لحظهی آخر!
که یه روزی بالاخره تو چشمام نگاه کنه و با پوزخند بگه: اینو چی میگی؟!
-”گفتم که یه روز این کارو میکنی(: “
برچسب:
نویسنده: نیکا موسویپور
تاريخ: يکشنبه
23 مهر
1396 ساعت: 1:44