خرید بک لینک

بعضی حرفها را میگویم، که نمیشود گفت.

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 28 مهر 1396 ساعت: 13:59

دقیقا یادم نیست از چه زمانی؟ ولی بالاخره حتما یه مبدئی داره؛ اینکه از هیییچ چیز تعجب نکنم. حتما از وقتی که فهمیدم هیچ چیز از هیچکس بعید نیست. و حتی فراتر از این؛ هیچ چیز از دنیا بعید نیست. همهی جهان خلقت با همهی موجوداتش! هرچیزی هرچقدرم عجیب باشه، از خودم، از بوجود اومدن جهان، عجیبتر نیست. شبیهسازی انسان، برنج پلاستیکی، پیوند سر، کیمیا و سیمیا و رمل و تله پورت و نسبیت و سیاستهای هزارساله و خیانت مورداعتمادترین آدم زندگیت و....اووووه. با وجود تمام اینا چرا باید مثلا از دیدن یه خر سخنگو تعجب کنم؟ (بیخیال! خر شرکو میگم) همه چیز برام کاملا معمولیه. و واقعا درک نمیکنم اگه ببینم یه آدم بالغ داره از چیزی تعجب میکنه؟ بعضیا وقتی خونسردیمو میبینن با حفظ سمت تعجب زدگی میان مثلا برام توضیح میدن که چه اتفاقی افتاده، و نتیجهای جز ”ایهیمم|: “ بهدست نمیارن! با این همه... حس میکنم دنیا حرکت طلاییشو نگه داشته برای لحظهی آخر! که یه روزی بالاخره تو چشمام نگاه کنه و با پوزخند بگه: اینو چی میگی؟! -”گفتم که یه روز این کارو میکنی(: “

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 1:44

اواخر یه بهاری بود. اصرار داشت هوا خوبه همینجا بشینیم. میخواست ترکم بده! آخه واسه منِ معتاد کافه، یکم سخت بود رو نیمکت پارک بشینم. اونم چه پارکی! ظاهرا سانسو اشتباه رفته بودیم! هرطرفو نگاه میکردی سرِ تاس و کت شلوار چارخونه و عصا و حتی کلاه شاپو و... . هیچوقت باهاش حرفم نمیومد. اوایل یکم تلاش میکردم ولی بعد دیدم فایده نداره. چیزایی که واسه من جذاب بود، اون درک نمیکرد. حرفای اونم منو افسرده میکرد؛ پول و عرض و ژست و متراژ... . معلوم نیست کجای جهان، کدوم سیم اشتباه وصل شده بود! نزدیک ظهر شد. داشتم فکر میکردم به چه بهونه واسه یک ساعتم شده خودمو از این وضعیت خلاص کنم. چنتا از پیرهای مغان از جاشون بلند شدن برن. مسیرشون با جای ما تلاقی میکرد. من که ریز و بیبی فیس، اونم که خل و قاطی پاطی. بطالت از سر و رومون میریخت. یکیشون به ما که رسید، همینطور که داشت میرفت، با یه حالتی برگشت گفت:”پاشید برید خونتون، یعنی چی.خجالتم نمیکشن!!“ آخه نیست ما خیلی لاو و قلوه اِکسچِینج میکردیم|: یکی از همراهاش که شبیه نقاشا بود، با یه لبخند شیطون و لحن نسبتا آروم، رو به --- گفت:” بگو به تو ربطی نداره! به... تو... ربطی... نداره!“ اونم همین کارو کرد. ولی دیگه فایده نداشت. من که بهونمو پیدا کرده بودم و اونم...! میتونست بگه اونطور که شما فکر میکنید نیست. میتونست بگه فقط داریم حرف میزنیم. حرف میزنم! از ماستبازیش خیلی لجم گرفت. با عصبانیت گفتم: ”همینو میخواستی؟“ با بغض پاشدم رفتم. خیابون نبود میشکستمش! جاهایی که خاطره دارم نمیرم. اون روزم داشت کم کم از ذهنم محومیشد که... چندوقته مسیرم از همون پارک میگذره. هردفه سعی میکنم سریع ازش رد شم و به هیچ چیز فکر نکنم. ولی هر بار اون بغضه واسم تدایی میشه؛

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 1:44

صفحه بندی